محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3302
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تو نيز اى سفيان پسر فيل و تو نيز اى قدامه پسر مالك بر خيزيد و بانگ بزنيد : « اى خونيهاى حسين ! » آنگاه گفت : « زره و سلاح مرا بياريد » و همچنان كه سلاح مىپوشيد شعرى به اين مضمون مىخواند : « سپيد روى زيبا پيكر كه گونه هاى روشن دارد و سرين درشت داند كه من به صبحگاه خطر دليرم و پيشرو . » آنگاه ابراهيم به مختار گفت : « اين سران كه ابن مطيع در ميدانها نهاده برادرانمان را نمىگذارند كه سوى ما آيند و با آنها سخت مىگيرند . بهتر است من با همراهانم پيش قومم روم و هر كس از قوم كه با من بيعت كرده بيايد و با آنها در اطراف كوفه بگردم و شعار خويش را بگوييم و هر كه مىخواهد سوى ما آيد بيايد و هر كه تواند سوى تو آيد وى را با كسانى كه پيش تو هستند نگهدارى و پراكنده شان نكنى و اگر حريفان شتاب كنند و سوى تو آيند كسانى باشند كه از تو دفاع كنند و من چون از اين كار فراغت يافتم با سوار و پياده به شتاب پيش تو آيم . » مختار گفت : « با شتاب پيش من باز گرد مبادا به طرف اميرشان روى و با وى نبرد كنى ، اگر نبرد نكردن ميسر باشد با هيچكس نبرد مكن اين سفارش را كه به تو كردهام رعايت كن ، مگر آنكه كسى با تو نبرد آغازد . » گويد : ابراهيم بن اشتر با گروه سوارانى كه آمده بود از پيش مختار برفت تا پيش قوم خويش رسيد و بيشتر كسانى كه با وى بيعت كرده بودند و دعوتش را پذيرفته بودند با وى فراهم شدند و تا دير وقت شب در كوچه هاى كوفه راه پيمود كه از كوچه هايى - كه اميران در آن بودند اجتناب داشت و از مردمى كه گروههاى ابن مطيع در ميدانها و دهانهء بزرگ راهها مراقب آنها بودند گذر كرد و به مسجد سكون رسيد و